تبليغاتX
مخلفات ذهن یک کودک خوشحال
























مخلفات ذهن یک کودک خوشحال

میدرخشد آفتاب

می تابد خورشید

غم بی خوابی دارم

شوک برخیزیدن از خواب ، کلاس ۸ صبح

اردنگی مادر ! میپراند خواب را از چشمان ترم

نگران با من ، میز صبحانه آماده برای من

میخواهد از من حمله ای ضد او

تا به برکتش معده ی سوخته ام را دهم بلکه تکه نانی

خرده پنیری ، سر سوزن چایی

در مسیر طولانی آشپزخانه میخورم بر چارچوب

میزنم بر سر چوب

مسواکم کجاست

صبحانه ای خواهم زد ، حاضر خواهم شد ، ره گز خواهم کرد سوی کلاس درس

ترجمه ای خواهم کرد نمره ای خواهم گرفت

مادرم میخواهد ز من پالتویی کنم بر تن

پدرم میگوید بچین ناخن هایت !

من در پاسخ :I love u so much , how much money do you have

افسوس پدر داغان کرد مرا : دختره داریم!!!!!!!؟!!!!؟

صبح میخواهد ز من که روانه سازم سوی دانشگاه هیکل مبارک را

بلکه کنم مغز آکبند را ز اندوخته پر

تن نحیفم را که به زحمت میکشانم از تخت

میپوشانم بر او رختی مشکی

کفشی بر پای ، شالی بر سر ، رژی بر لب....!

تییمم خواهم کرد با کرم ، پنکک!!!!!!

میگشایم در را

میدانم که عبث است این راه که میپیماید پاهایم

ای دریغا که شکاندم خواب را

ای دریغا که رها کردم تخت را

ای دریغا ..... ای دریغا که رنگ نکردم ناخن هایم را

می وزد طوفان

کمس میکند صورتم را باد سرد

درمانده است پایم از ره دراز

بر سر کوچه مردی تنها با پالتو دست بر دیوار با ذوق زدگی میگوید :

سلام عموجان ! کجا می شتابی ای دوست ؟!

وقتن تنگ است دنبال راننده ام بیخیال شو جون مامانت!

سرویسی از دور میشتابد در راه

خفت میکنم راننده را میپرم بالا

باز همان صدای اشنا ، صدای یار

که میگوید : معتبر میباشد ای یار کارتت ، مبارک باد قدومت !!!!!!!

 

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 11:17 توسط کودک خوشحال| |

پارتیشن را نصب میکنند

صدای میخ و چکش و اره و دریل و همه و همه مغزمان را میخورد

استاد طبق معمول اوکی میدهد

دوود با کله ی من ور میرود! نکن!

چشمانم پر خواب است

دوود کوچک پنجه هایش یخ زده است !

گریه میکند جیغ میزند موهایش را میکند

آن یکی استیکر میخواهد!

پ یا ت اش را نمیدانم هرچه هست چیز خوبی نیس!

استاد صندلی را با قمبلش هوا برده!

چه استعداددی دارد این بشر

او همچنان میخواند

میخواند و میگوید که مهم است کودکانم

بچه ها همه خوابند!

لیمو شیرین جیغ بنفش و صورتی کثیف درس امروز ماست!

هرکی در گوشه ای نشسته و نکته ای مینویسد

خمیازه میکشم

و دوباره پارتیشن نصب میکنند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:55 توسط کودک خوشحال| |

زندگی شاید بیدار شدن دختری باشد سر صبح

زندگی شاید ایستگاه اتوبوسی باشد در میدان شهر

و صدایی می آید سر صبح

صدای آشنا که میگوید کارت شما معتبر میباشد خوش آمدید

زندگی شاید صندلی خالی اتوبوسی داغون که مرا سوی خویش می خواند

زندگی شاید صبحانه ی کودکی باشد در سرویس دانشگاه

لاک ناخن ، آرایش صورت همه جلوه ی شهر اند

دل من در انتظار نگهبان دانشگاهیست که چهره ی مارا ور انداز میکند.

سهم من از این دانشگاه مسیری طولانی است که باید گز کرد

در این هوای سرد دستهایم را در جیبم می کارم

گرم خواهم شد میدانم میدانم

میدانم که دماغم از سرما سرخ شده است

و در این هوا به سالنی خواهم رسید که تاریک است

دستانم را از جیبم در می آورم

به ناخن هایم لاک صورتی چسبانیده ام

آه....! در این سالن پسرانی هستند که عاشقم بودند. ( آرایه ی توهم فانتزی )

هنوز هم با آن موهای فشن و شلواری فاق کوتاه و موبایلی لمسی

و کوله ای از لپ تاپ بر دوش

که دلشان را بردم و به آنها پشت کردم!!!!

و می دانم که هنوز هم مرا دوست دارند ( آرایه ی تو خواب ببینی )

چشمان پسران از اشک و خون متورم شده !

خدایا مرا ببخش

و من قصدی ندارم جز اینکه به کلاسم بروم

زندگی شاید ایستادن دوستانم باشد به احترام من

زندگی شاید فس فس استادی باشد سر کلاس

و خمیازه ی کودکانی آنجا

و میدانم که زندگانی قطرات بارانی است بر شیشه کلاس

.......

(شعر کلاسی دیگر اقتباسیده از تولدی دیگر فروغ جان )

....

نمونه نبوغ های اینجانب از ذهن متورم بنده سر کلاس ترجمه ادبی آن هم سر صبح!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 18:25 توسط کودک خوشحال| |

چشمه ذوق و هنر و ادب ما سر کلاس مکتب ادبی تراوش میکند و غل غل قل قل میکند

عزیزانم گوش فرا دهید :

زندگانی  زیباست

پرتقال روی درخت

کفش هایم روی زمین

خودم روی درخت

شاید از آن شهر دور کسی بیاید....!

یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!!!!!!!!!!

دوودمان در گوشه ای چسبیده به صندلی

دوودی دیگر مشغول روخوانی است

دیگر دوود در دسترس نمیباشد

استادمان فک میزند... حرف میزند...

استاد میگوید : هاهاهاها!!!!!!!

من در دل : بلا!!!!!!!!!

چشمه تخیلاتم غل زده است

یک قل دو قل هزار غل ، انگار نه انگار

مادرم منزل است مشغول خسبیدن

ناراحت نیست که کودکش از کله ی صبح در مدرسه تنهاست!

یعنی ناهار چی داریم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

یادتان نمی آید شما که قدیم ها مادرها کودکانشان را به مدرسه میبردند

ورقکی میزنیم صفحه را

استاد همچنان میخواند

استاد همچنان میگوید : okeeeeeeeeeeeeeeyyyyyyy!!!!!!!!!! 

دانشجو در پاسخ : من حاضرم ............!!!!!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 22:51 توسط کودک خوشحال| |

نمونه مکالمات من و یکی از همکارانم در تهران

دوستم : نمیدونم چرا کلیه ام درد میکنه

من : دقیقا مث هم. بیا با هم بریم سونوگرافی! میگم نمیریم یه وقتییی؟؟؟

دوست : نه بابا فوقش کلیه مون از کار میفته

من : فوقش میریم بیمارستان کلیه رو در میارن

فوقش مارو بیهوش میکنن

دیگه بهوش نمیاییم

فوش میریم کما تا چند وقت

فوقش مرگ مغزی میشیم

فوقش مارو به ۸ قسمت مساوی تقسیم میکنن هر قسمت رو میدن به یه نفر!

آخرشم میریم سینه قبرستون پهن میشیم!

دوستم : آخرش همه به خاک برمیگردیم

من : بعدش قضیه این نکیر و منکر .قربون دستت اگه اومدن خودت جوابشونو بده

هروقت رفتن تک بزن من برگردم!

.......

خلاصه عزیزان این همکار و دوست ما در یکی از دفاتر تهران خیلی جدی

و بی حوصله بود ولی الان شکر خدا خیلی خوب شده

اینقدر سر به سرش گذاشتم تو این مدت تا رو فرم اومده

میگه واقعا دلم واست تنگ میشه روزایی که ساکتی!

همش بحرف باهام!

مدیرمون میگفت با این خانم سر و کله نزن خیلی بد عنقه! اما من بهش میگه

نهههههههههه!!!! خیلی ماهههه!

بعضی روزا بهم میگه تو چطور با این میچتی؟ میگم خیلی راحت!!!

بهش میگم تو بداخلاق ترین آدمارو به من تحویل بده

من یه چی دیگه ازشون میسازم

الانم چشمتون روز بد نبینه تک و تنهام تو دفتر دلم گرفته به شدت

خوبه حالا همسایه ها هستن وگرنه میپوسیدم اینجا!

فعلا!

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:29 توسط کودک خوشحال| |

تک و تنها اینجا نشسته ام

دلم گرفته است به شدت!

از پنجره به بیرون نگاه میکنم

شهر در این میدان امن و امان است

ماشین ها آدم ها همه در حال حرکت هستند

و من اینجا بنشسته

و به بیرون نگریسته

همکارم همین الان برفته

رفت خونشون

منم منتظر پدر بنشسته

هوا تاریک شده است

دلم آشوب شده است!

اعصابمان بهم ریخته است!

هیچی بیخیال

خلاصه این همکارمون که باهاش رفیقم شدیم دختر خوبیه یه ۴ سالی از ما بزرگتره

آخیییی

امروز میگفت خیلی باحالی! اصلا فکر نمیکردم اینجوری آدم مهربون و شوخ و با نمک و .....

 باشی.

تعریف از خود نباشه ولی هستیم دیگه!

هر روزم به فاصله ی ۳ متری از هم نشستیم و مشغول چت کردن هستیم!

هاهاها! دیوونه ایم دیگه ! یعنی یه اعتراف میکنم که اون عاقل بود وقتی به من رسید

اندکی خل شد!

از قدیم گفتن دیوونه غم نداره! اگه هم داشته باشه تو دلش میریزه!

دیروز داشتم با خانم مدیر جونمون دعوا میکردم که چرا اینقدر کشوهای میزت بهم ریخته ی !

یه چی میخوام باید جلوی مسافر کشو رو کالبد شکافی کنم

اون بنده خدا هم میگفت باشه معذرت میخوام !

سر وقت مرتب میکنم!

گفتم آفرین!

هل هل هل

فقط آپ کردم که بگم زنده ام

نفس میکشم!

دوستان عزیز همشهری تراژدی ، انتگنیست ، پروتگنیست واسم مسافر

 بفرستین دیگه!

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:59 توسط کودک خوشحال| |

امروز اولین روز کاری اینجانب در این مکان مقدس میباشد

هوا بسیار گرم میباشد

با این که کولر روشن است

اینجا خلوت است

مشتری نیس

آه چرا

چرا کسی نمیخواد ماه رمضون بره  سفر

بابا قصد سفر ۱۰ روزه کنین پاشین برین سفر عشق و حال

صفا سیتی

منم میام باهاتون که تنها نباشین

همش که نباید بچپین تو خونه!

واای واای !!!

خوشحال و شاد و خندون

دست به دست هم بدبن به مهر

از سفر خود را ببریم لذت!

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 11:13 توسط کودک خوشحال| |

هر روز بهتر از دیروز!

روز ها میگذرد و هر روز استادهای تنبل ما نمره ها را درون سایت میچکانند!

و از این چکاندن نمره های خوبی به جز اون ۳تا درس که با استاد قشنگه عاید ما گشتیه!!!

و اندک اندک

خدا را سپاس میگوییم!

که داریم کارنامه ی درخشان خود را نظاره میکنیم

جایتان خالی دیروز تک و تنها رفتیم دکتر پوست که آقایی بود!

بزرگ شدیم و دیگه تنها به دکتر میرویم!

زوج جوانی در بغل من ولی با فاصله ی قانونی از من نشسته بودند!

اول بسیار بسیار ملوس و آرام بودند!

و گل میگفتند و گل میشنفتند!

که ناگهان شروع کردند به جر و بحث!!!!!!!

بحث های بچه گانه!

پسرک میگفت : خیلی بی ادبی!

دخترک میگفت : تو هم خیلی بد دهنی! آبروتو میبرم پیش مامانت!

پسرک : نه !!!!!!!! اینکارو نکن! به مامانم نگو!

اوا مامانم اینا!!!!!!!!

دخترک : میگم میگم! تا ببینه چه بچه ای تربیت کرده!!!!!!!!!!!!!!!!

پسرک : حالا که اینطور شد واست عروسی نمیگیرم!

دخترک : غلط میکنی!!!!!!!!!!! منم میرم مهرمو اجرا میذارم!!!!!!!!!

دخترک : خیلی بیشعوری!!!داداش کثافتت منو آدم حساب نمیکنه

اونوقت تو با زنش گل میگی گل میشنفی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

....................!!!!!!!!!!!!!!

پسرک : دلم میخواد!پاشو بینم لازم نکرده بریم دکتر!

دخترک : خفه شو .............!!!!!!!!!!!!!!!!! مگه پولشو تو میدی!!!؟؟؟

پسرک : ( به نظر من این پسره هر موقع کم میاورد میگفت : میزنم تو دهنتا!!!!!!!!!!!

حالا این وسطا حرفایی هم رد و  بلد شد که من بعد چندین ساعت فهمیدم که فحشه!

اونم چه فحشاییییییی!

واااااااااای واااااااااااای!

خب آخه عزیز من تو که هنوز با خودت درگیری و جوجه ای چرا میری مزدوج میشی!!!!!!!!؟؟

حال آقای دکتر هم خوب بود سلام رسوند به همتون!

گفت بچه های خوبی باشین!

شیطونی هم نکنین!

تا آقا موشه نخورتتون!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 20:11 توسط کودک خوشحال| |

بالاخره نمره قشنگمون رو استاد داد!

و مارو پاس کردن ایشون!

و متاسفانه از هندونه خوری و آجیل و قلیون خبری نیس!

ولی خوب شدااا!

آخه نیاز نیس پشتی های به این سنگینی رو کول بگیریم با خودمون ببریم سر کلاس!

قلیون رو بگو که ممنوع شده!

پس نگاه کنین استادمون چقدر چشم بصیرت داشته و گفته اگه این جماعت ۸۷ رو پاس نکنم

آبروی دانشگاه رو میبرن!

قلیون میارن سر کلاس و این حرفا!

اونوقت میشه چایخانه سنتی فکالتی آو هیومنیتی!!!!!

هل هل هل !

تشریف بیارید!

خوشحال میشیم!

ولی دیگه نمیتونید تشریف بیارید!

چون نداریم!

دماغتون سوخت!

بیسواااااااااااااااااااد

استرس رو بذار رو ( ه ) هیومنیتی و حالشو ببر!

و به ابهت چایخونه  پی ببر!

بعد استاد گفته این بچه ها کوچولو هستند گناه دارند این همه پشتی رو بیارن

بندگان خدا از کتف و کول و شونه میوفتن

بعد کمری میشن میفتن خونه از درس و زندگی میمونن!

آخ! که استاد چقدر تو ملوسی!

دست گلت درد نکنه!

الهی بری امام زاده یحیی! اشرف! علوی!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 12:47 توسط کودک خوشحال| |

شب شده است!

 و من جز خوردن و خوابیدن کار دیگه ای ندارم!

و هوا در خانه عالی میباشد

و بیرون گرم است!

و فیس بوک برقرار!

و بلاگفا برقرار!

و سایت مزخرف دانشگاه هم برقرار!

و خاک بر سرشان با این سایتشان!

که آخه چی!

چی آخه چی؟

حوصلم سر رفته!

و گشت ارشاد در شهر مشغول انجام وظیفه الهی میباشد!

اجرتان با اوباما!

تموم مشکلات ایران حل شده!!!!

فقر حل شده رفته!!!!

بیسوادی که اصلا وجود نداره!

تو هر کوچه ۱۰ تا آقای دکتر داریم با ۲۰ تا خانم دکتر!

که جمعا میشه ۳۰ تا

فقیر که نداریم! همه آدما وضعشان عالی هر خونواده ۳ تا ماشین!

دوتا شاسی کوتاه برای گشتن در سطح شهر!

و یکی شاسی بلند برای روزهای تعطیل و تفریح در کوه و بیابان!

و تنها مشکل ما در این مملکت فوکول گوگولی خانمها است!

که اگه یه خانم موهاشو افشون کنه خط چشم بکشه! رژ صورتی مانتوسفید!

شلوار هر رنگی دوس داشت شال ترجیحا قرمز یا نارنجی ! و این هایی گفته شد

مواد لازم برای از راه بدر کردن پسرهای این مرز و بوم میباشد!

که اگه از پسر ها فاکتور بگیریم میبینیم که وااااای پیرمرد ها بیشتر لطمه میخورن!

چرا؟

چون که ممکنه همسر نداشته باشند و یا اینکه چشمانشان ضعیف شده باشد و نتوانند خانم

خوشگل را زیارت بفرمایند!

و دلشان آب شود گریه کنند و بگویند خدایا مملکته داریم!؟

این جاست که گشت ارشاد با یک قر خاص وارد صحنه میشود!

کم کم کم کم عاشقم شو!  

اما محکم عاشقم شو!

و تنها هدف این گشت چیه!؟؟؟؟؟؟

خب معلومه با توجه به اینکه ازدواج ها بسیار کم رفته

و طلاق ها زیاد رفته!

عزیزان ما نشسته اند و فکر کردند که چطور میشود جوانان را به ازدواج ترغیب نمود!!!!

و بعد از روزها و هفته ها به این نتیجه رسیده اند که تنها راه چاره این است که

جوانان که با میل تن به ازدواج نمیدهند لیک آنها را به زور مزدوج کنیم!

ماموران بهشتی ارشاد در سطح شهر ولو میشوند

و همه جا را با چشمان تیزبین خود زیر نظر میگیرند!

سوژه را پیدا میکنند

سوژه چه کسی است ؟؟؟

خانمی است جوان مجرد خوشگل که از آن دور با عشوه می آید

سوژه دوم : پسری است که به این خانم خوشگل چشم دوخته است

فرستاده الهی از پاسگاه محل به این نتیجه میرسد که این دو به درد هم میخورند

حاااال آن دو را تعقیب میکند و این شعر را میخواند برای پسر و دختر

کم کم کم کم عاشقش شو

اما محکم عاشقش شو

کم کم بیا نزدیکترش

میخوام باشی دور و ورش

کم کم آروم یواش یواش یواش یواش

بیا باهاش باش!!!!

 

خلاصه عزیزان من خودتان که میدونید بعدا چی میشه

و سپس پسرک ادامه شعر را میخواند :

نترس این عشق میمونه

خدا با ماست دیوونه.......

 ( اصلا سن مطرح نیس! فقط عشق مهمه!!! )

حالا فرض کنید دختر و پسر از قبل با هم آشنایی دارند و دارند با هم در خیابان راه میروند

دخترک ما میگوید : افشیییییییییین از اینجا نریم اینجا گشت داره

پسرک قصه ما که دلبسته ی دخترک شده و میخواهد او را به عقد خویش در آورد

ولی دخترک راضی نمیشود

این شعر را برایش میخواند :

نترس این عشق میمونه

خدا با ماست دیوونه

نترس عخشم گشت ارشاد با ماست ................. !!!!!!!!!!!!!

 

خلاصه از اونجایی که اعلام شده در صورت یافتن دختر و پسر با هم در سطح شهر

عزیزان دل آنها را به عقد خویش در می آورند

و اینجا یه پرانتز باز میکنم که ( دخترای ناز چادر سفید همراتون باشه!!! )

که با لباس مشکی شگون نداره!

خب کافیه دیگه

برای درک بهتر موضوع میتونید از آهنگ وبلاگ استفاده کنید!

شب همتون خوش!

علی یارتون!

 

 

نوشته شده در جمعه دهم تیر 1390ساعت 0:11 توسط کودک خوشحال| |


آخرين مطالب
» نیما جان و سهراب جان و ... جان و همه همه خدا پدرتان را بیامرزد
»
» کلاسی دیگر
» 14:10
»
» تک و تنها
» خوابم میاد
» ...!
» هندونه خوری ممنوع!
» امشب شب مهتابه!

Design By : RoozGozar.com